تبلیغات
.:.حرف دل.:. - حیل النساء....
چهارشنبه 26 اسفند 1388

حیل النساء....

   نوشته شده توسط: امیر    نوع مطلب :داستان ادبی ،

آورده اند مردی بود که پیوسته تحقیق ِ مکرهای زنان می کرد و از غایت غیرت، هیچ زنی را محل اعتماد خود نساخت و کتاب «حیل النساء» (مکرهای زنان) را پیوسته مطالعه می‌کرد. روزی در هنگام سفر به قبیله‌ای رسید و به خانه‌ای مهمان شد.

مرد ِخانه حضور نداشت ولکن زنی داشت در غایت ظرافت و نهایت لطافت. زن چون مهمان را پذیرا شد با او ملاطفت آغاز نمود. مرد مهمان چون پاپوش خود بگشود و عصا بنهاد، به مطالعه کتاب مشغول شد. زن میزبان گفت: خواجه! این چه کتاب است که مطالعه می‌کنی؟ گفت: حکایات مکرهای زنان است. زن بخندید و گفت: آب دریا به غربیل نتوان پیمود و حساب ریگ بیابان به تخته خاک، برون نتوان آورد و مکرهای زنان در حد حصر نیاید. پس تیر ِغمزه در کمانِ ابرو نهاد و بر هدف ِ دل او راست کرد و از در مغازلت و معاشقت درآمد چنان که دلبسته‌ی ِ او شد. در اثنای آن حال، شوهر او در رسید...

زن گفت: شویم آمد و همین آن که هر دو کشته خواهیم شد. مهمان گفت: تدبیر چیست؟ گفت: برخیز و در آن صندوق رو. مرد در صندوق رفت. زن سرِ صندوق قفل کرد. چون شوهر درآمد پیش دوید و ملاطفت و مجاملت آغاز نهاد و به سخنان دلفریب شوهر را ساکن کرد. چون زمانی گذشت گفت: تو را از واقعه امروز ِ خود خبر هست؟ گفت نه بگوی. گفت: مرا امروز مهمانی آمد جوانمردی لطیف ظرایف و خوش سخن و کتابی داشت در مکر زنان و آن را مطالعه می‌کرد من چون آن را بدیدم خواستم که او را بازی دهم به غمزه بدو اشارت کردم، مرد غافل بود که چینه دید و دام ندید. به حسن و اشارت من مغرور شد و در دام افتاد. و بساط عشق بازی بسط کرد و کار معاشقت به معانقه (دست در گردن هم) رسید. ساعتی در هم آمیختیم! هنوز به مقام آن حکایت نرسیده بودیم که تو برسیدی و عیش ما منغض کردی! زن این می‌گفت و شوهر او می‌جوشید و می‌خروشید و آن بی‌چاره در صندوق از خوف می‌گداخت و روح را وداع می‌کرد. پس شوهر از غایت غضب گفت: اکنون آن مرد کجاست؟ گفت: اینک او را در صندوق کردم و در قفل کردم... کلید بستان و قفل بگشای تا ببینی. مرد کلید را بستاند و همانا مرد با زن گرو بسته بودند (جناق شکسته بودند) و مدت مدیدی بود هیچ یک نمی‌باخت. مرد چون در خشم بود بیاد نیاورد که بگوید «یادم» و زن در دم فریاد کشید «یادم تو را فراموش!» مرد چون این سخن بشنید کلید بینداخت و گفت: «لعنت بر تو باد که این ساعت مرا به آتش نشانده بودی و قوی طلسمی ساخته بودی تا جناق ببردی.»

پس با شوهر به بازی در آمد و او را خوش دل کرد. چندان که شوهرش برون رفت، درِ صندوق بگشاد و گفت: ای خواجه چون دیدی، هرگز تحقیق احوال زنان نکنی؟

گفت: توبه کردم و این کتاب را بشویم که مکر و حیلت ِ شما زیادت از آن باشد که در حد تحریر در آید.


بهروز
چهارشنبه 18 اسفند 1389 04:59 ب.ظ
خیلی باحال بود با اجازت کپیش می کنم رو وب خودم
admin
پنجشنبه 5 فروردین 1389 11:55 ب.ظ
شناور در میان امواج ارادت
تو به نگاه های خاک گرفته کوتاه نظر آموختی که «غیب را ابری و آبی دیگر است آسمان و آفتابی دیگرست.» آموختی که افق های دیدشان را بگسترانند و بدانند که زندگی همین چهار و پنج روز نیست ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.