تبلیغات
.:.حرف دل.:. - فریدون و سه فرزندش........
چهارشنبه 15 خرداد 1387

فریدون و سه فرزندش........

   نوشته شده توسط: امیر    نوع مطلب :شاهنامه ،

سلام

در داستان قبل ماجرای کاوه آهنگر رو گفتیم

امروز ماجرای  فریدون و سه فرزندش  از داستان های شاهنامه ای رو میخونید:

 ( اگر تا حالا داستان های شاهنامه ای وبلاگ رو نخواندید و می خواهید از اول این داستان ها رو بخوانید  اینجا  کلیک کنید )

 

فریدون و سه فرزندش

جشن مهرگان:
فریدون نخستین روز مهر ماه بتخت نشست و تاج كیانی بسر گذاشت. مردم به شاهنشاهی او دل آسوده گشتند و شادی كردند و آتش افروختند و باده نوشیدند و جشن به پا كردند و آنروز را عید خواندند و این عید سالیان دراز در میان ایرانیان بنام«جشن مهر گان» پایدار ماند.
فرانك، مادر فریدون، هنوز از بتخت نشستن فرزندش آگاه نبود. چون آگاه شد خداوند را نیایش كرد و سرو تن را شست و به پیشگاه فریدون آمد و سر بر آستان گذاشت و خداوند را سپاس گفت و شادمانی كرد و آنگاه بچاره نیازمندان پرداخت. درویشان و تهیدستان را در نهان مال و خواسته داد و تا هفت روز بخشش می كرد، چنانكه تهیدستی نماند آنگاه ساز بزم كرد و خوانی آراسته انداخت و بزرگان و فرزانگان را بسپاس بر افتادن ضحاك مهمان كرد. سپس گنج هائی را كه تا آن زمان پنهان داشته بود بگشود و جامه و گوهر و زین افزار و سلاح و كلاه و كمر بسیار با خواسته فراوان بفرزند تاجدارش ارمغان كرد.
گردن فرازان و بزرگان لشكر فریدون و فرانك را ستایش كردند و سپاس گفتند و زر و گوهر را بهم آمیختند و برتخت شاهنشاه فرو ریختند و آفرین یزدان را بر آن تاج و تخت رنگین خواستار شدند و برای پادشاه برومندی و جاودانی خواستند.
فریدون چون پادشاهیش استوار شد به گرد جهان بر آمد تا در آبادانی زمین بكوشد و دست بدی و زشتی را كوتاه كند . فریدون پانصد سال زیست . در روزگار وی جهان، خرم و آباد و آراسته شد و ویرانیهای ضحاك ناپدید گردید.
فرزندان فریدن

فریدون در پنجاه سال نخستین زندگی سه فرزند یافت:
ببالا چون سرو و برخ چون بهار
بهر چیز ماننده شهریار
چیزی نگذشت كه پسران فریدون بالیدند و جوان شدند.فریدون بر آنها نظر كرد ، هر سه را برومند و دلیر و در خور تاج و تخت دید . در اندیشه پیوند آنان افتاد...........

((برای خواندن ادامه داستان بر روی ادامه مطلب کلیک کنید))

جشن مهرگان:
فریدون نخستین روز مهر ماه بتخت نشست و تاج كیانی بسر گذاشت. مردم به شاهنشاهی او دل آسوده گشتند و شادی كردند و آتش افروختند و باده نوشیدند و جشن به پا كردند و آنروز را عید خواندند و این عید سالیان دراز در میان ایرانیان بنام«جشن مهر گان» پایدار ماند.
فرانك، مادر فریدون، هنوز از بتخت نشستن فرزندش آگاه نبود. چون آگاه شد خداوند را نیایش كرد و سرو تن را شست و به پیشگاه فریدون آمد و سر بر آستان گذاشت و خداوند را سپاس گفت و شادمانی كرد و آنگاه بچاره نیازمندان پرداخت. درویشان و تهیدستان را در نهان مال و خواسته داد و تا هفت روز بخشش می كرد، چنانكه تهیدستی نماند آنگاه ساز بزم كرد و خوانی آراسته انداخت و بزرگان و فرزانگان را بسپاس بر افتادن ضحاك مهمان كرد. سپس گنج هائی را كه تا آن زمان پنهان داشته بود بگشود و جامه و گوهر و زین افزار و سلاح و كلاه و كمر بسیار با خواسته فراوان بفرزند تاجدارش ارمغان كرد.
گردن فرازان و بزرگان لشكر فریدون و فرانك را ستایش كردند و سپاس گفتند و زر و گوهر را بهم آمیختند و برتخت شاهنشاه فرو ریختند و آفرین یزدان را بر آن تاج و تخت رنگین خواستار شدند و برای پادشاه برومندی و جاودانی خواستند.
فریدون چون پادشاهیش استوار شد به گرد جهان بر آمد تا در آبادانی زمین بكوشد و دست بدی و زشتی را كوتاه كند . فریدون پانصد سال زیست . در روزگار وی جهان، خرم و آباد و آراسته شد و ویرانیهای ضحاك ناپدید گردید.
فرزندان فریدن

فریدون در پنجاه سال نخستین زندگی سه فرزند یافت:
ببالا چون سرو و برخ چون بهار
بهر چیز ماننده شهریار
چیزی نگذشت كه پسران فریدون بالیدند و جوان شدند.فریدون بر آنها نظر كرد ، هر سه را برومند و دلیر و در خور تاج و تخت دید . در اندیشه پیوند آنان افتاد. فریدون دستوری آزموده و خردمند بنام جندل داشت . وی را پیش خواند و اندیشه خود را با وی در میان گذاشت و گفت پسران من بزرگ شده اند و هنگام پیوند ایشان است. باید دخترانی در خور ایشان جست. تو كه خردمند و فرزانه ای جستجو كن مگر سه خواهر از یك پدر و مادر كه نیك چهره و فرخ نژاد باشند بیابی. جندل چند تن از یاران نیكخواه خود را برداشت و سیر و سفر آغاز كرد و از هر كس جویا می شد تا آنكه به یمن رسید و وصف دختران پادشاه یمن را شنید. خوب جستجو كرد و دانست كه سزاوار پسران فریدون این دختران اند.
جندل و شاه یمن
بدربار پادشاه یمن رفت و بارخواست. پادشاه مقصود او را جویا شد. جندل زمین را بوسه داد و پادشاه را آفرین خواند و گفت من پیامی از فریدون شاهنشاه ایران دارم . فریدون ترا درود فرستاده است و می گوید كه در جهان گرامی تر از فرزند نیست و من سه فرزند دارم كه آنها را چون دیدگانم عزیز می دارم و اكنون هنگام پیوند ایشان است و خردمندان هیچ چیز را برای فرزندان برتر از پیوند شایسته نمی دانند. مرا كشوری آباد و شایسته هست و سه فرزندم خردمند و بادانش و در خور تاج و گاه اند. شنیدم كه تو ای پادشاه سه دختر خوب چهره و پاكیزه خوی داری . از این مژده شادكام شدم و می بینم كه این گوهران سزاوار یكدیگرند و شایسته آنست كه بفرخندگی و خجستگی پیوند آنان را سامان دهیم. پادشاه یمن چون گفتار جندل را شنید رخسارش پژمرده شد و دردل با خود گفت كه دختران من نور دیدگان من اند و در هركار دستگیر و انباز من. اگر در كنار من نباشند روز من چون شب تار خواهد شد . پس نباید در پاسخ شتاب كنم تا چاره ای بیندیشم.

 

فرستاده فریدون را جایگاهی شایسته بخشید و از او خواست درنگ كند تا پاسخ بایسته بشنود. آنگاه سران آزموده را پیش خود خواند و راز را با آنان در میان نهاد و گفت : فریدون دختران مرا برای فرزندان خود خواسته است و می دانید این دختران تا چه اندازه در دل من جا دارند. نمی دانم از این دام چگونه بگریزم. اگر بگویم می پذیرم راست نگفته ام و دروغ از شاهان پسندیده نیست، و اگر دخترانم را به وی سپارم با آتش دل و آب دیده و غم دوری چه كنم، و اگر سرباز زنم از آزار او چگونه ایمن باشم . فریدون شهریار زمین است و شنیدید با ضحاك چه كرد . كین وی را به خود خریدن آسان نیست . اكنون راهنمائی شما چیست؟

دلاوران یمن پاسخ دادند : كه ما درست نمی دانیم كه تو بهر بادی از جائی بجنبی . اگر فریدون شهریاری تواناست ما نیز بنده و افتاده نیستیم. سخن گفتن و بخشش آئین ماست عنان و سنان تافتن دینماست

بخنجر زمین را میستان كنیم

به نیزه هوا را نیستان كنیم

اگر فرزندان فریدون را می پسندی و ارجمند می شماری بپذیر و لب فرو بند . اما اگر در پی آنی كه چاره ای بسازی و از كین فریدون هم ایمن باشی ، ازو آرزوهایی بخواه كه انجام دادنش دشوار باشد. آنگاه پادشاه یمن جندل را پیش خود خواند و با وی فراوان سخن راند و گفت فریدون را درود برسان و بگو كه من كهتر شهریارم و آنچه را او فرمان دهد به جان می پذیرم. اگر كام شهریار این است كه دختران من به این پیوند سر افراز شوند من بفرمان وی شادم. اما همانگونه كه پسران شاهنشاه نزد وی ارجمندند دختران من نیز جگر گوشه من اند و اگر شاهنشاه سرزمین مرا و تاج و تخت مرا و یا دیدگان مرا میخواست برای من آسانتر از آن بود كه دخترانم را از خود دور كنم. با این همه چون فرمان شاهنشاه این است كار جز به كام او نخواهد بود ، جز آنكه فرمان دهد فرزندان وی به یمن نزد من آیند تا چشمان من به دیدارشان روشن شود و داد و راستی آنها را بشناسم و دست آنان را به پیمان به دست بگیرم و آنگاه نور دیدگان خود را به آنها بسپارم.

جندل تخت را بوسه داد و درود گفت و با پیام پادشاه یمن رهسپار در گاه فریدون گردید و آنچه را شنیده بود باز گفت.

اندرز فریدون


فریدون پسران خود را پیش خواند و گفت «اكنون شما باید آهنگ یمن كنید و با دختران پادشاه یمن كه از آنان خوبرو تر و پسندیده تر نیست باز آئید. اما باید هشیار باشید و پاكیزه و آراسته سخن بگوئید و پارسائی و پاكدینی و خردمندی خود را آشكار كنید كه پادشاه یمن پادشاهی ژرف بین و روشندل و با دانش است و گنج و لشكر بسیار دارد.نباید كه شما را كند و زبون بیابد وافسونی در كار شما كند. وی نخستین روز بزمی خواهد ساخت و سه دختر خود را آراسته و پر از رنگ و نگار در برابر شما بر تخت خواهد نشاند . این سه ماهرو ببالا و دیدار یكی اند و جز چند تنی نمی دانند بزرگتر و كوچكتر از آنها كدامند. اما دختر كهین پیش می نشیند و دختر مهین در پس و دختر میانه در میان. از شما آنكه كوچكتر است نزد دختر كهین بنشیند، و آنكه بزرگتر است نزد دختر مهین ، و آنكه كه میانه است نزد دختر میانه. پادشاه یمن از شما خواهد پرسید كه از این دختران بزرگتر و كوچكتر و میانه كدام است؟ و شما چنانكه دریافتید پاسخ گوئید، تا هوشمندی شما آشكار شود.»

پسران ، شاد و پیروز از پیش پدر بیرون آمدند و خود را آماده ساختند و لشكری گران آراستند . رو بهدرگاه شاه یمن نهادند. پادشاه یمن با لشكری انبوه به پیشباز آمد و مردم یمن از مرد و زن برای دیدن شاهزادگان بیرون آمدند و زر و گوهر و مشك و زعفران نثار كردند و جام باده را بگردش در آوردند. چنان شد كه یال اسبان به می و مشك آغشته شد و مردم بر زر و دینار افشانده راه میرفتند.

پادشاه یمن شاهزادگان ایران را در كاخی پر شكوه فرود آورد و روز دیگر چنان كه فریدون گفته بود بزمی ساخت و دختران خود را آراسته بیرون آورد، بدان امید كه شاهزادگان آنها را از یكدیگر نشناسند و پادشاه نادانی آنان را بهانه سرپیچی كند. اما پسران كه افسون او را می دانستند بخردمندی پاسخ گفتند و دختران را چنان كه از پدز آموخته بودند بدرستی باز شناختند. شاه یمن و بزرگان درگاه وی در شگفت ماندند و دانستند كه نیرنگ در كار پسران نمی توان كرد. چون عزری نماند پیوند فرزندان فریدون را با شاهزادگان یمن پذیرفتند و دختران زیبا روی بخانه باز رفتند.




 

افسون پادشاه یمن


اما پادشاه یمن كه جادو و افسون می دانست تاب جدائی نداشت . چاره ای دیگر اندیشید و بر آن شد تا فرزندان فریدون را بافسونی دیگر بیازماید تا اگر با افسون گرفتار شدند دخترانش آزاد شوند و نزد وی بمانند. تا دل شب در بزم بشادی پیوند نو باده خورده بودند . هنگامی كه می بر خردها چیره شد و آرزوی خواب در سر مهمانان پیچید، پادشاه فرمود تا بستر آنان را در بوستان زیر درختان گل افشان، دركنار آبگیری از گلاب گستردند. چون شاهزادگان به خواب رفتند پادشاه یمن از باغ بیرون آمد و افسونی آراست و نا آگاه بادی دمان برخاست و سرمائی سخت بر باغ و چمن چیره شد و همه چیز بیفسرد و از جنبش باز ایستاد. شاهزادگان ایران كه افزون گشائی را از پدر آموخته بودند ناگهان از خواب برجستند و به نیروی فره ایزدی كه رهنمون خاندان شاهی بود راه را بر جادو بستند و از زخم سرما در امان ماندند.

روز دیگر چون خورشید سر از تیغ كوه برزد ، پادشاه افسونگر به گمان آنكه سه شهزاده را یخ زده و كبود چهره و بی جان خواهد یافت به باغ آمد. اما با شگفتی دید كه سه پاهزاده چون ماه نو برتخت نشسته اند. دانست كه افسون وی كارگر نخواهد شد و دختران وی از آن فرزندان فریدون اند. چون چاره نماند رضا داد و بشایستگی به بستن بار عروسان پرداخت. در گنجینه های كهن را باز كرد و زر و گوهر بسیار بیرون آورد و با خواسته فراوان بر پشت هیون بست و دختران خود را با آئین و فر همراه شاهزادگان كرد و رهسپار دربار فریدون ساخت. چون پسران به درگاه پدر نزدیك شدند فریدون كه افسونگری می دانست برای آنكه فرزندان خود را بیازماید خود را به صورت اژدهائی خروشان و آتش افروز در آورد و راه را بر شاهزادگان گرفت. فرزندان به نوبت، خردمندی و دلیری و هوشیاری خود را آشكار كردند و از زبان اژدها در امان ماندند. فریدون خشنود شد و بازگشت و پدر وار پیش آمد و دست فرزندان خود را به مهربانی گرفت و آنان را نوازش كرد و درود و آفرین گفت. آنگاه دختران پادشاه یمن را نام پارسی بخشید:

همسر سلم را كه پسر بزرگتر بود «آرزو» نام كرد و همسر تور پس میانه را «ماه» و همسر ایرج را كه پسر كهتر بود«سهی» خواند.


What is distraction osteogenesis?
دوشنبه 27 شهریور 1396 06:28 ب.ظ
Incredible story there. What occurred after? Take care!
What makes you grow taller during puberty?
پنجشنبه 2 شهریور 1396 09:20 ق.ظ
I think this is one of the most vital info for me. And i'm glad reading your article.
But should remark on few general things, The site style is great,
the articles is really excellent : D. Good job, cheers
http://joellynch6.unblog.fr/2015/06/13/bonjour-tout-le-monde
یکشنبه 15 مرداد 1396 07:37 ق.ظ
bookmarked!!, I love your blog!
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 12:07 ب.ظ
I am truly glad to read this webpage posts which includes tons of helpful data, thanks for providing such statistics.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر