تبلیغات
.:.حرف دل.:. - ضحاك مار دوش...
پنجشنبه 21 تیر 1386

ضحاك مار دوش...

   نوشته شده توسط: امیر    نوع مطلب :شاهنامه ،

سلام

 ( اگر تا حالا داستان های شاهنامه ای وبلاگ رو نخواندید و می خواهید از اول این داستان ها رو بخوانید  اینجا  کلیک کنید )

حالا ادامه داستان:

 

ناسپاسی جمشید:
سالیان دراز از پادشاهی جمشید گذشت. دد و دیو و دام آدمی در فرمان او بودند روز به روز بر شكوه و نیروی او افزوده میشد، تا آنجا كه غرور در دل جمشید راه یافت و راه ناسپاسی در پیش گرفت.
یكایك به تخت مهی بنگرید
به گیتی جز از خویشتن كس ندید
منی كرد آن شاه یزدان شناس
ز یزدان بپیچید و شد ناشناس
سالخوردگان و گرانمایگان لشگر و موبدان را پیش خواند و بسیار سخن گفت كه « هنرهای جهان را من پدید آوردم، گیتی را به خوبی من آراستم، مرگ و بیماری را من برانداختم. جز من در جهان سرور و پادشاهی نیست، خور و خواب و پوشش و كام و آرام مردمان از من است و مرگ و زندگی همگان به دست من. اگر چنین است، پس مرا باید جهان آفرین خواند. آنكه این را باور ندارد و نپذیرد، پیرو اهریمن است.»
بزرگان و موبدان همه سر به پیش افكندند. كسی یارای چون و چرا نداشت، كه جمشید پادشاهی زورمند و توانا بود فره ایزدی پشتیبان او. اما:
چو این گفته شد فر یزدان از اوی
گسست و جهان شد پر از گفتگوی
چون فره ایزدی از جمشید گسست در كارش شكست افتاد و بزرگان و نامداران درگاه از او روی برگرداندند و پراكنده شدند. بیست و سه سال گذشت و هر روز نیرو و شكوه جمشید كمتر می شد. هر چند به درگاه كردگار پوزش می خواست كارگر نمی شد و بخت برگشتگی و هراسش فزونی می گرفت، تا آنكه ضحاك تازی پدیدار شد.

داستان ضحاك با پدرش:
ضحاك فرزند امیری نیك سرشت و دادگر به نام« مرداس» بود. اهریمن كه در جهان جز فتنه و آشوب كاری نداشت كمر به گمراه كردن ضحاك جوان بست.

ناسپاسی جمشید:
سالیان دراز از پادشاهی جمشید گذشت. دد و دیو و دام آدمی در فرمان او بودند روز به روز بر شكوه و نیروی او افزوده میشد، تا آنجا كه غرور در دل جمشید راه یافت و راه ناسپاسی در پیش گرفت.
یكایك به تخت مهی بنگرید
به گیتی جز از خویشتن كس ندید
منی كرد آن شاه یزدان شناس
ز یزدان بپیچید و شد ناشناس
سالخوردگان و گرانمایگان لشگر و موبدان را پیش خواند و بسیار سخن گفت كه « هنرهای جهان را من پدید آوردم، گیتی را به خوبی من آراستم، مرگ و بیماری را من برانداختم. جز من در جهان سرور و پادشاهی نیست، خور و خواب و پوشش و كام و آرام مردمان از من است و مرگ و زندگی همگان به دست من. اگر چنین است، پس مرا باید جهان آفرین خواند. آنكه این را باور ندارد و نپذیرد، پیرو اهریمن است.»
بزرگان و موبدان همه سر به پیش افكندند. كسی یارای چون و چرا نداشت، كه جمشید پادشاهی زورمند و توانا بود فره ایزدی پشتیبان او. اما:
چو این گفته شد فر یزدان از اوی
گسست و جهان شد پر از گفتگوی
چون فره ایزدی از جمشید گسست در كارش شكست افتاد و بزرگان و نامداران درگاه از او روی برگرداندند و پراكنده شدند. بیست و سه سال گذشت و هر روز نیرو و شكوه جمشید كمتر می شد. هر چند به درگاه كردگار پوزش می خواست كارگر نمی شد و بخت برگشتگی و هراسش فزونی می گرفت، تا آنكه ضحاك تازی پدیدار شد.

داستان ضحاك با پدرش:
ضحاك فرزند امیری نیك سرشت و دادگر به نام« مرداس» بود. اهریمن كه در جهان جز فتنه و آشوب كاری نداشت كمر به گمراه كردن ضحاك جوان بست. به این مقصود خود را به صورت مردی نیكخواه و آراسته درآورد و پیش ضحاك رفت و سر در گوش او گذاشت و سخنهای نغز و فریبنده گفت. ضحاك فریفته او شد. آنگاه اهریمن گفت: « ای ضحاك، می خواهم رازی با تو درمیان بگذارم. اما باید سوگند بخوری كه این راز را با كسی نگویی.» ضحاك سوگند خورد.
اهریمن وقتی مطمئن شد گفت: « چرا باید تا چون تو جوانی هست پدر پیرت پادشاه باشد؟ چرا سستی می كنی؟ پدرت را از میان بردار و خود پادشاه شو. همه كاخ و گنج و سپاه از آن تو خواهد شد.»
ضحاك كه جوانی تهی مغز بود دلش از راه به در رفت و در كشتن پدر با اهریمن یار شد. اما نمی دانست چگونه پدر را نابود كند. اهریمن گفت: « غم مخور چاره این كار با من است.» مرداس باغی دلكش داشت. هر روز بامداد برمی خواست و پیش از دمیدن آفتاب در آن عبادت می كرد. اهریمن بر سر راه او چاهی كند و روی آن را با شاخ و برگ پوشانید. روز دیگر مرداس نگون بخت كه برای عبادت می رفت در چاه افتاد و كشته شد و ضحاك ناسپاس بر تخت شاهی نشست.
فریب اهریمن:
چون ضحاك پادشاه شد، اهریمن خود را به صورت جوانی خردمند و سخنگو آراست و نزد ضحاك رفت و گفت: « من مردی هنرمندم و هنرم ساختن خورشها و غذاهای شاهانه است.» ضحاك ساختن غذا و آراستن سفره را به او واگذار كرد. اهریمن سفره بسیار رنگینی با خورشهای گوناگون و گوارا از پرندگان و چهارپایان، آماده كرد. ضحاك خشنود شد. روز دیگرسفره رنگین تری فراهم كرد و همچنین هر روز غذای بهتری می ساخت. روز چهارم ضحاك شكم پرور چنان شاد شد كه رو به جوان كرد و گفت: « هر چه آرزو داری از من بخواه.» اهریمن كه جویای این فرصت بود گفت: « شاها، دل من از مهر تو لبریز است و جز شادی تو چیزی نمی خواهم. تنها یك آرزو دارم و آن اینكه اجازه دهی دو كتف تو را از راه بندگی ببوسم.» ضحاك اجازه داد. اهریمن لب بر دو كتف شاه گذاشت و ناگاه از روی زمین ناپدید شد.
روئیدن مار بر دوش ضحاك
بر جای لبان اهریمن، بر دو كتف ضحاك دو مار سیاه روئید. مارها را از بن بریدند، اما به جای آنها بی درنگ دو مار دیگر روئید. ضحاك پریشان شد و در پی چاره افتاد. پزشكان هر چه كوشیدند سودمند نشد. وقتی همه پزشكان درماندند اهریمن خود را به صورت پزشكی ماهر درآورد و نزد ضحاك رفت و گفت: «بریدن ماران سودی ندارد. داروی این درد مغز سر انسان است. برای آنكه ماران آرام باشند و گزندی نرسانند چاره آنست كه هر روز دو تن را بكشند و از مغز سر آنها برای ماران خورش بسازند. شاید از این راه سرانجام، ماران بمیرند.»
اهریمن كه با آدمیان و آسودگی آنان دشمن بود، می خواست از این راه همه مردم را به كشتن دهد و نسل آدمیان را براندازد.

گرفتار شدن جمشید
در همین روزگار بود كه جمشید را غرور گرفت و فره ایزدی از او دور شد. ضحاك فرصت را غنیمت دانست و به ایران تاخت. بسیاری از ایرانیان كه در جستجوی پادشاهی نو بودند به او روی آوردند و بی خبر از جور و ستمگری ضحاك او را بر خود پادشاه كردند. ضحاك سپاهی فراوانی آماده كرد و بدستگیری جمشید فرستاد . جمشید تا صد سال خود را از دیده ها نهان می داشت. اما سرانجام در كنار دریای چین بدام افتاد. ضحاك فرمان داد تا او را با اره به دو نیم كردند و خود تخت و تاج و گنج و كاخ او را صاحب شد . جمشید سراسر هفتصد سال زیست و هرچند به فره وشكوه او پادشاهی نبود سرانجام به تیره بختی از جهان رفت. جمشید دو دختر خوب رو داشت : یكی«شهر نواز» و دیگری «ارنواز» . این دو نیز در دست ضحاك ستمگر اسیر شدند و از ترس بفرمان او در آمدند . ضحاك هر دو را به كاخ خود برد و آنان را با دو تن به پرستاری ماران گماشت. گماشتگان ضحاك هر روز دو تن را به ستم میگرفتند و به آشپزخانه میاوردند تا مغزشان را طعمه ماران كنند . اما شهرنواز و ارنواز و آن دو تن كه نیكدل بودند و تاب این ستمگری را نداشتند هر روز یكی از آنان را آزاد می كردند و روانه كوه و دشت مینمودند و به جای مغز او از مغز سر گوسفند خورش می ساختند.

 

خواب دیدن ضحاك
ضحاك سالیان دراز به ظلم و بی داد پادشاهی كرد و گروه بسیاری از مردم بی گناه را برای خوراك ماران به كشتن داد. كینه او در دلها نشست و خشم مردم بالا گرفت. یكشب كه ضحاك در كاخ شاهی خفته بود در خواب دید كه ناگهان سه مرد جنگی پیدا شدند و بسوی او روی آوردند. از آن میان آنكه كوچكتر بود و پهلوانی دلاور بود بر وی تاخت و گرز گران خود را بر سر او كوفت.آنگاه دست و پای او را با بند چرمی بست و كشان كشان بطرف كوه دماوند كشید ، در حالی كه گروه بسیاری از مردم در پی او روان بودند. ضحاك به خود پیچید و آهسته از خواب بیدار شد و چنان فریادی برآورد كه ستونهای كاخ به لرزه افتاد. ارنواز دختر جمشید كه در كنار او بود حیرت كرد و سبب این آشفتگی را جویا شد. چون دانست ضحاك چنین خوابی دیده است گفت باید خردمندان و دانشوران را از هر گوشه ای بخوانی و از آنها بخواهی تا خواب تو را تعبیر كنند . ضحاك چنین كرد و خردمندان و خواب گزاران را ببارگاه خواست و خواب خود را باز گفت. همه خاموش ماندند جز یك تن كه بی باك تر بود. وی گفت:
« شاها، تعبیر خواب تو این است كه روزگارت به آخر رسیده و دیگری بجای تو بر تخت شاهی خواهد نشست. «فریدون» نامی در جستجو ی تاج و تخت شاهی بر میاید و ترا با گرز گران از پای در میاورد و در بند میكشد.» از شنیدن این سخنان ضحاك مدهوش شد. چون به خود آمد در فكر چاره افتاد. اندیشید كه دشمن او فریدون است. پس دستور داد تا سراسر كشور را بجویند و فریدون را بیابند و به دست او بسپارند . دیگر خواب و آرام نداشت.
زادن فریدون
از ایرانیان آزاده مردی بود بنام«ابتین» كه نژادش به شاهان قدیم ایران و طهمورث دیو بند میرسید. زن وی «فرانك» نام داشت. از این دو فرزندی نیك چهره و خجسته زاده شد. او را فریدون نام نهادند. فریدون چون خورشید تابنده بود و فره و شكوه جمشیدی داشت. ابتین برجان خود ترسان بود و از بیم ضحاك گریزان. سرانجام روزی گماشتگان ضحاك كه برای مارهای كتف وی در پی طعمه می گشتند به آبتین بر خوردند . او را به بند كشیدند و به جلاد سپردند.
فرانك، مادر فریدون، بی شوهر ماند و وقتی دانست ضحاك در خواب دیده كه شكستش به دست فریدون است بیمناك شد. فریدون را كه كودكی خردسال بود برداشت و به چمن زاری برد كه چراگاه گاوی نامور به نام « بر مایه» بود. از نگهبان مرغزار بزاری درخواست كرد كه فریدون را چون فرزندی خود بپذیرد و بشیر برمایه بپرورد تا از ستم ضحاك در امان باشد.
خبر یافتن ضحاك
نگهبان مرغزار پذیرفت و سه سال فریدون را نزد خود نگاه داشت و بشیر گاو پرورد. اما ضحاك دست از جستجو برنداشت و سرانجام دانست كه فریدون را بر مایه در مرغزار می پرورد. گماشتگان خود را بدستگیری فریدون فرستاد. فرانك آگاه شد و دوان دوان به مرغزار آمد و فریدون را برداشت و از بیم ضحاك رو بصحرا گذاشت و بجانب كوه البرز روان شد. در البرز كوه فرانك فریدون را به پارسائی كه در آنجا خانه داشت و از كار دنیا فارغ بود سپرد و گفت « ای نیكمرد، پدر این كودك قربانی ماران ضحاك شد. اما فریدون روزی سرور و پیشوای مردمان خواهدشد و كین كشتگان را از ضحاك ستمگر باز خواهد گرفت. تو فریدون را چون پدر باش و او را چون فرزند خود بپرور.» مرد پارسا پذیرفت وبپرورش فریدون كمر بست.

 

آگاه شدن فریدون از نسب خود


سالی چند گذشت و فریدون بزرگ شد . جوانی بلند بالا و زورمند و دلاورشد. اما نمی دانست فرزند كیست . چون شانزده ساله شد از كوه بدشت آمد و نزد مادر خود رفت و از او خواست تا بگوید پدرش كیست و از كدام نژاد است. آنگاه فرانك راز پنهان را آشكار كرد و گفت « ای فرند دلیر، پدر تو آزاد مردی از ایرانیان بود . نژاد كیانی داشت و نسبتش به پشت طهمورث دیوبند پادشاه نامدار میرسید. مردی خردمند و نیك سرشت و بی آزار بود. ضحاك ستمگر او را به دست جلادان سپرد تا از مغزش برای ماران غذا ساختند. من بی شوهر شدم و تو بی پدر ماندی . آنگاه ضحاك خوابی دید و اختر شناسان و خواب گزاران تعبیر كردند كه فریدون نامی از ایرانیان بجنگ وی بر خواهد خاست و او را به گرز گران خواهد كوفت. ضحاك در جستجوی تو افتاد . من از بیم تو را به نگهبان مرغزاری سپردم تا تورا پیش گاو گرانمایه ای كه داشت بپرورد. به ضحاك خبر بردند. ضحاك گاو بی زبان را كشت و خانه ما را ویران كرد. ناچار از خانه امان بریدم و تو را از ترس مار دوش ستمگر به البرز كوه پناه دادم.»

خشم فریدون


فریدون چون داستان را شنید خونش به جوش آمد و دلش پر درد شد و آتش كین در درونش شعله زد. رو به مادر كرد و گفت: « مادر ، حال كه این ضحاك ستمگر روز ما را تباه كرده و این همه از ایرانیان را به خون كشیده من نیز روزگارش را تباه خواهم ساخت. دست بشمشیر خواهم برد و كاخ وایوان او را با خاك یكسان خواهم كرد.»

فرانك گفت: « فرزند دلاورم، این شرط دانایی نیست. تو نمی توانی با جهانی در افتی.ضحاك ستمگر زورمند است و سپاه فراوان دارد. هر زمان كه بخواهد از هر كشور صد هزار مرد جنگی آماده كارزار بخدمتش میآیند. جوانی مكن و روی از پند مادر مپیچ و تا راه و چاره كار را نیافته ای دست به مشیر مبرو»

بیم ضحاك


از آنسوی ضحاك از اندیشه فریدون پیوسته نگران و ترسان بود و گاه به گاه از وحشت نام فریدون را بر زبان می راند. می دانست كه فریدون زنده است و به خون او تشنه. روزی ضحاك فرمان داد تا بارگاه را آراستند. خود بر تخت عاج نشست و تاج فیروز ه بر سر گذاشت و دستور داد تا موبدان شهر را حاضر كردند. آنگاه روی به آنان كرد و گفت: « شما آگاهید كه من دشمنی بزرگ دارم كه گرچه جوان است اما دلیر و نامجوست و در پی بر انداختن تاج و تخت من است. جانم ازاندیشه این دشمن همیشه در بیم است. باید چاره ای جست: باید گواهی نوشت كه من پادشاهی دادگر و بخشنده ام و جز راستی و نیكی نورزیده ام تا دشمن بد خواه بهانه كین جوئی نداشته باشد. باید همه بزرگان و نامداران این نامه را گواهی كنند.»

ضحاك ستمگر و تند خو بود. از ترس خشمش همه جرأت خود را باختند و بر دادگری ونیكی و بخشندگی ضحاك ستمگر گواهی نوشتند.


feet problems
جمعه 24 شهریور 1396 04:01 ق.ظ
Ridiculous story there. What occurred after? Take care!
What is the tendon at the back of your ankle?
سه شنبه 17 مرداد 1396 10:47 ق.ظ
What i do not realize is in reality how you are no longer
actually much more smartly-preferred than you may be right now.
You're very intelligent. You know thus considerably on the
subject of this subject, made me in my opinion consider it from so many
various angles. Its like women and men are not interested except it
is one thing to do with Woman gaga! Your personal stuffs
nice. At all times deal with it up!
Thomas
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 09:12 ق.ظ
I'm really inspired with your writing abilities as well as with the format to your blog.
Is this a paid subject matter or did you customize it your self?
Anyway keep up the excellent high quality writing, it's rare to see
a great weblog like this one today..
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 05:56 ق.ظ
It's impressive that you are getting ideas from this article as well
as from our dialogue made here.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر