دكتر شریعتی
ترجیح می دهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا این
که در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم .
(دکتر شریعتی )

میدونید چرا لباس فارغ التحصیلی توی کل جهان این شکلیه ؟
لابد تا به حال شما هم دیده اید وقتی یك دانشجو در دانشگاههای خارج می خواهد مدرك دكترای خود را بگیرد، یك لباس بلند مشكی به تن او می كنند و یك كلاه چهارگوش كه از یك گوشه آن یك منگوله آویزان است بر سر او می گذارند و بعد او لوح فارغ التحصیلی را می خواند. هنگامی كه از ما سوال می شود كه این لباس و كلاه چیست؟ چه پاسخی میدهید؟! هنگامی كه از یك اروپایی یا ژاپنی و یا حتی آمریكایی سوال شود این لباس چیست كه شما تن فارغ التحصیلانتان می كنید می گویند ما به احترام «آوی سنت» (ابن سینا) پدر علم جهان این لباس را به صورت نمادین می پوشیم. آنها به احترام «آوی سنت» كه همان «ابن سینا»ی ماست كه لباس بلند رداگونه می پوشیده، این لباس را تن دانشمندان خود می كنند. آن كلاه هم نشانه همان دستار است (کمی فانتزی شده) و منگوله آن نمادی از گوشه دستار خراسانی كه ما ایرانی ها در قدیم از گوشه دستار آویزان می كردیم و به دوش می انداختیم. در اروپا و آمریكا علامت یك آدم برجسته و دانش آموخته را لباس و كلاه ابن سینا می گذارند، ولی ما خودمان نمی دانیم !!
میرداماد چگونه با نفس اماره خود مقابله کرد و میرداماد شد؟
شب طلبه جوانی به نام محمد باقر در اتاق خود در حوزه علمیه مشغول مطالعه بود به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که ساکت باشد.
دختر گفت : شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر در گوشه ای از اتاق خوابید و محمد به مطالعه خود ادامه داد .
از آن طرف چون این دختر شاهزاده بود و بخاطر اختلاف با زنان دیگر از حرمسرا خارج شده بود لذا شاه دستور داده بود تا افرادش شهر را بگردند ولی هر چه گشتند پیدایش نکردند .
صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران شاهزاده خانم را همراه محمد باقر به نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ....
محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه ؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟
لطفا بر روی ادامه مطلب کلیک کنید...
امیری حسین و نعم الامیر....
(( عذاب مرد میخ فروش ))
فضل بن زُبیر می گوید : نزد ((سُدی )) نشسته بودم که مردی وارد شد و کنار ما نشست ، یک لحظه متوجه شدیم که بدنش بوی (( صمغ )) می دهد . سُدی به او گفت ، صمغ می فروشی ؟
گفت : خیر . سُدی گفت : این بو برای چیست ؟ گفت : من در لشکر عمر بن سعد بودم و فقط میخ چادر در لشکر می فروحتم . بعد از روز عاشورا ، رسول خدا (ص) را در خواب دیدم ، و در کنار آن حضرت علی (ع)امام حسین (ع) نیز حضور داشتند و رسول خدا (ع) به اصحاب امام حسین (ع) آب می دهد . من هم در کنار رسول خدا (ص) تقاضای آب کردم ، ولی آن حضرت از آب دادن به من خودداری کرد و فرمود : آیا تو نبودی که به دشمنان ما کمک کردی ؟
گفتم : یا رسول الله من فقط میخ می فروختم ، در همین حال رسول خدا (ص) به حضرت علی (ع) رو کرد و فرمود : به او صمغ بخوران . حضرت علی (ع) هم جامی به من داد و من از آن خوردم ، وقتی بیدار شدم ، تا سه روز از مخرج بول من ، صمغ بیرون می آمد ، بعدا" آن حالت بر طرف شد ولی بوی آن باقی ماند . سُدی به او گفت : نان گندم بخور و هر چه از نباتات هست بخور و از آب فرات بنوش .
یعنی هر چه دوست داری بخور ، برای اینکه هرگز فکر نمی کنم که بهشت را مشاهده کنی .
منبع :
مدینه المعاجز ، ج 4 ، ص 87 نوشته شده از کرامات الحسینیه موسی رمضانی پور
گنجشک....

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:" می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد."و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:"ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی."
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت:" و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!" اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...
خداوندا.....
خداوندا اگر روزی بشر گردی
ز حال ما خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت
از این بودن از این بدعت
خداوندا نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.
(( دکتر علی شریعتی))
تولد ۳ سالگیت مبارک....
سلام
این سلام واسه شما خواننده های وبلاگ نیست ، این سلام مخصوص وبلاگمه که دیروز تولد سه سالگیش بود و هیچکس بهش تبریک نگفت ، حتی من که هر چند وقت ۱ بار حرفای دلمو از طریق اون میگم.
وبلاگم تولد ۳ سالگیت مبارک....

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم ...
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم
( دکتر علی شریعتی )
...
شهادت بانوی دو عالم ، فاطمه زهرا (س) بر عموم شیعیان تسلیت باد

دختر فکر بکر من غنچه ی لب چو وا کند
از نمکین کلام خود حق نمک ادا کند
طوطی طبع شوخ من ، گر كه شكر شكن شود
كام زمانه را پر از شكّر جانفزا كند
بلبل نطق من ز یك نغمه عاشقانه ای
گلشن دهر را پر از زمزمه و نوا کند
خامه ی مشکسای من گر بنگارد این رقم
صفحه ی روزگار را مملکت ختا کند
مطرب اگر بدین نمط ساز طرب كند گهی
دائره ی وجود را جنّت دلگشا كند
منطق من هماره بندد چو نطاق نطق را
منطقه ی حروف را منطقه السما کند
شمع فلک بسوزد از آتش غیرت و حسد
شاهد معنی من ار جلوه ی دلربا کند
نظم برد بدین نسق از دم عیسوی سبق
خاصه دمی که از مسیحا نفسی ثنا کند
وهم باوج قدس ناموس اله کی رسد؟
فهم ِ که نعت بانوی خلوت کبریا کند؟
ناطقه مرا مگر روح قُدُس کند مدد
تا که ثنای حضرت سیدة النسا کند
فیض نخست و خاتمه نور جمال فاطمه
چشم دل ار نظاره در مبدا و منتها کند
صورت شاهد ازل، معنی حسن لم یزل
وَهم چگونه وصفِ آیینه حق نما کند؟
مطلع نور ایزدی مبدا فیض سرمدی
جلوه ی او حکایت از خاتم انبیا کند
بسمله صحیفه ی فضل و کمال معرفت
بلکه گهی تجلی از نقطه ی تحت با کند
دایره شهود را نقطه ملتقی بود
بلکه سزد که دعوی لو کشف الغطا کند
حامل سر مستسر حافظ غیب مستتر
دانش او احاطه بر دانش ما سوا کند
عین معارف و حکم بحر مکارم و کرم
گاهِ سخا محیط را قطره ی بی بها کند
لیله ی قدر اولیاء، نور نهار اصفیاء
صبح جمال او طلوع از افق علا کند
بضعه ی سید بشر ام ائمه ی غرر
کیست جز او که همسری با شه لا فتی کند؟
وحی و نبوتش نسب جود و فتوتش حسب
قصه ای از مروتش سوره هل اتی کند
دامن کبریای او دسترس خیال نی
پایه ی قدر او بسی پایه به زیر پا کند
لوح قدر به دست او، کلک قضا به شصت او
تا که مشیّت ِ الهیّه چه اقتضا کند
در جبروت حکمران، در ملکوت قهرمان
در نشآت کن فکان، حکم به ما تشا کند
عصمت او حجاب او عفت او نقاب او
سر قدم حدیث از آن سرو از آن حیا کند
نفخه ی قدس بوی او، جذبه ی انس خوی او
منطق او خبر ز«لاینطق عن هوی» کند
قبله ی خلق روی او کعبه ی عشق کوی او
چشم امید سوی او تا به که اعتنا کند
"مفتقرا" متاب رو، از در او به هیچ سو
ز آنکه مس وجود را فضّه ی او طلا کند
((شعر از شیخ محمد حسین اصفهانی))
فریدون و سه فرزندش........
سلام
در داستان قبل ماجرای کاوه آهنگر رو گفتیم
امروز ماجرای فریدون و سه فرزندش از داستان های شاهنامه ای رو میخونید:
( اگر تا حالا داستان های شاهنامه ای وبلاگ رو نخواندید و می خواهید از اول این داستان ها رو بخوانید اینجا کلیک کنید )
فریدون و سه فرزندش
جشن مهرگان:
فریدون نخستین روز مهر ماه بتخت نشست و تاج كیانی بسر گذاشت. مردم به شاهنشاهی او دل آسوده گشتند و شادی كردند و آتش افروختند و باده نوشیدند و جشن به پا كردند و آنروز را عید خواندند و این عید سالیان دراز در میان ایرانیان بنام«جشن مهر گان» پایدار ماند.
فرانك، مادر فریدون، هنوز از بتخت نشستن فرزندش آگاه نبود. چون آگاه شد خداوند را نیایش كرد و سرو تن را شست و به پیشگاه فریدون آمد و سر بر آستان گذاشت و خداوند را سپاس گفت و شادمانی كرد و آنگاه بچاره نیازمندان پرداخت. درویشان و تهیدستان را در نهان مال و خواسته داد و تا هفت روز بخشش می كرد، چنانكه تهیدستی نماند آنگاه ساز بزم كرد و خوانی آراسته انداخت و بزرگان و فرزانگان را بسپاس بر افتادن ضحاك مهمان كرد. سپس گنج هائی را كه تا آن زمان پنهان داشته بود بگشود و جامه و گوهر و زین افزار و سلاح و كلاه و كمر بسیار با خواسته فراوان بفرزند تاجدارش ارمغان كرد.
گردن فرازان و بزرگان لشكر فریدون و فرانك را ستایش كردند و سپاس گفتند و زر و گوهر را بهم آمیختند و برتخت شاهنشاه فرو ریختند و آفرین یزدان را بر آن تاج و تخت رنگین خواستار شدند و برای پادشاه برومندی و جاودانی خواستند.
فریدون چون پادشاهیش استوار شد به گرد جهان بر آمد تا در آبادانی زمین بكوشد و دست بدی و زشتی را كوتاه كند . فریدون پانصد سال زیست . در روزگار وی جهان، خرم و آباد و آراسته شد و ویرانیهای ضحاك ناپدید گردید.
فرزندان فریدن
فریدون در پنجاه سال نخستین زندگی سه فرزند یافت:
ببالا چون سرو و برخ چون بهار
بهر چیز ماننده شهریار
چیزی نگذشت كه پسران فریدون بالیدند و جوان شدند.فریدون بر آنها نظر كرد ، هر سه را برومند و دلیر و در خور تاج و تخت دید . در اندیشه پیوند آنان افتاد...........
((برای خواندن ادامه داستان بر روی ادامه مطلب کلیک کنید))
راه بهشت.....
پیاده روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"
دروازهبان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنهایم."
دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "میتوانید وارد شوید و هر چقدر دلتان میخواهد بنوشید."
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه درختها دراز كشیده بود وصورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنهایم . من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگها چشمهای است. هرقدر كه میخواهیدبنوشید.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، میتوانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت!
- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما میكنند!!! چون تمام آنهایی كه حاضرندبهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا میمانند...
بخشی از كتاب "شیطان و دوشیزه پریم " اثر پائولو كوئیلو
تبلیغات